ترجمه درس 11
حضرت یعقوب (علیه السلام) حضرت یوسف (علیه السلام) را (خیلی)زیاد دوست می دارد.
در حضرت یوسف (علیه السلام) صفات نیکویی یافت...
اما برادران حضرت یوسف (علیه السلام)...
پس حسد می ورزیدند.... !
برای چه پدر ما یوسف را (خیلی) زیاد دوست دارد!
نمی توانم ... این امر مشکل را تحمل کنم!
من یوسف را می کشم...
نه ... ما فرزندان پیامبریم ... نمی کشیم.
بلکه یوسف را در راه کاروانها رها می کنیم...
گرگ کودک را می خورد...
پس یوسف را در چاه قرار می دهیم...
و مردم او را می گیرند...
خوب است ... خوب است ... ما موافقیم.
در خانه حضرت یعقوب (علیه السلام) :
ای پدر ما ... یوسف کودکی است که بازی را دوست دارد..
ما همیشه به صحرا می رویم و او در خانه تنهاست...
ای یوسف ! آیا بازی را با ما در صحرا دوست داری؟
بله ... بله ...
من پریشانم! در صحرا گرگها هستند ... من ...
ای پدر ما ... ما یوسف را حفظ می کنیم.... ما نیرومندیم.
عیبی ندارد!
پس به سوی صحرا رفتند...
نزدیک چاه
یوسف نیت برادرانش را فهمید پس شروع به گریه کرد.
برای چه (این کار را انجام می دهید) این چنین می کنید؟
چه کرده ام؟
ای برادرانم!
گناهم چیست ؟!
ای برادرم ... ای برادرم !
فایده ای نکرد شیطان در دلهای برادران حضرت یوسف (علیه السلام) داخل شده است.
پس حضرت یوسف (علیه السلام) را در چاه گذاشتند و رفتند.
ها ... راحت شدیم ... از بدی یوسف.
امروز ما راحتیم.
اما سرنوشت خدایی (تقدیر الهی) حضرت یوسف (علیه السلام) را بعد از سالها پادشاه مصر قرار داد.
پس اتفاق افتاد آنچه اتفاق افتاد ...