سعيد نزديك ماهي مي نشيند  و از خودش مي پرسد مادر اين ماهي كجاست ؟

آيا اين ماهي خواهراني مثل خودش دارد ؟ آيا او دوستاني دارد ؟

چرا صياد  ها او را گرفتند ؟  و چرا ماهي را در اين ظرف زنداني كردند ؟

سعيد روزي را به ياد آورد . مادرش او را از بيرون رفتن و بازي كردن  با دوستانش باز دانشت

پس به تنهايي در اتاق باقي ماند و بسيار غمگين شد .

به راستي ماهي من غمگين است . او در اين ظرف تنهاست .

آه ...... بله ...... جاي ماهي در رودخانه است. سعيد ظرف را بر مي دارد و به سوي رودخانه مي رود .

و ماهي را در رودخانه رها مي كند پس ماهي به سرعت در آب شنا مي كند .

و به خاطر آزاديش خوش حال مي شود و نزد خواهرانش بر مي گردد .

و سعيد هم خوش حال مي شود و به خانه بر مي گردد .